درباره نویسنده
مثل روز تولد... - زئوس
کوثر[19]
درد من حصار برکه نيست ... درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهن شان خطور نکرده است ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر 86 [2]
آبان 86 [3]
آذر 86 [4]
دي 86 [3]
اسفند 86 [2]
فروردين 87


لینکهای روزانه
پژوهشکده مطالعات راهبردي [58]
ابنا [84]
خبرگزاري رسا [80]
راهنمايي جامع جستجو [92]
آنا [77]
ايسنا [32]
خبرگزاري فارس [42]
ايونا [68]
ايرنا [51]
[آرشيو(9)]


لینک دوستان
شميم وصل
آدمک
کودکانه
حسام سرا
عشقولک
چرک نويس هاي يک سردبير جوان
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
فقط خدا رو عشقه
پيامبر اعظم
نازنين يار
من هم يک آقازاده هستم.
بوي باران
نظرات شخصي هادي بيات...
ميثم اشتري
خدايان شيطاني
افسران سياست
روزان
در هواي دوست
ديبا
فصل سکوت
محمد جواد ايزد پناه
عشق الهي
دکتر حقيقت
انجمن علوم سياسي ايران
مانيفست
دانش سياسي
تفکر دريچه اي به سوي هستي
گنجهاي معنوي
در گوشي با خدا
دکتر پزشکي
دکتر مطهرينيا
دريچه سياست
رز سفيد
حيات طيبه
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسيقي وبلاگ


عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
مثل روز تولد... - زئوس


لوگوي دوستان


وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :6303
بازدید امروز : 13
 RSS 

   

  به بهانه تولدم

در گذر از ميان روزگار و در سپري کردن روزمرگي، روزهايي هست که مثل تابلوي ايست براي آدم مي مانند. وقتي به تابلوي ايست مي رسي توقف مي کني. نفسي تازه مي کني. کوله هايت را زمين مي گذاري. آذوقه ات را و آب و نانت را و توشه ات را مي گردي. چيزي براي ادامه راه اگر کم داشتي تهيه مي کني. چيزي کم بود مي خري و در کوله ات و در کنار بقيه توشه ات مي گذاري.


در عمر روزهايي هست که مثل تابلوي ايست مي مانند. مثل روز تولد.


امروز چندمين سيصدو شصت و شش روزي است که زمين به طواف خورشيد رفته و من نيز سوارش بودم؟ و در اين گردش چه به تور من افتاده و در چه تورهايي افتاده ام؟ به راه نجات و رشد و تعالي نزديک تر شده ام يا نه، اشتباهي رفته و از آن دورتر افتاده ام؟


امروز، روز تابلوي ايست،‌است. ايستاده ام. خودم را بررسي مي کنم. توشه ام را وارسي مي کنم. چه چيز دارم؟ چه چيز دارم تا شرمنده نباشم؟


چه چيز بايد کنار اين توشه هايم بگذارم تا گردش روز و شب بيهوده نباشد؟


در نگاه به آناني که مسير را راه رفته اند مي فهمم که هنوز کوله ام جاي خالي دارد. آن را از بهترين ها پر خواهم کرد. بهترين ها را برخواهم گزيد. جاي بار دادن به زشتي ها در کوله ام نيست.


در گذر از ميان روزگار و در سپري کردن روزمرگي، روزهايي هست که مثل تابلوي ايست براي آدم مي مانند. وقتي به تابلوي ايست مي رسي توقف مي کني. نفسي تازه مي کني. کوله هايت را زمين مي گذاري. آذوقه ات را و آب و نانت را و توشه ات را مي گردي. چيزي براي ادامه راه اگر کم داشتي تهيه مي کني. چيزي کم بود مي خري و در کوله ات و در کنار بقيه توشه ات مي گذاري.


در عمر روزهايي هست که مثل تابلوي ايست مي مانند. مثل روز تولد.


امروز چندمين سيصدو شصت و شش روزي است که زمين به طواف خورشيد رفته و من نيز سوارش بودم؟ و در اين گردش چه به تور من افتاده و در چه تورهايي افتاده ام؟ به راه نجات و رشد و تعالي نزديک تر شده ام يا نه، اشتباهي رفته و از آن دورتر افتاده ام؟


امروز، روز تابلوي ايست،‌است. ايستاده ام. خودم را بررسي مي کنم. توشه ام را وارسي مي کنم. چه چيز دارم؟ چه چيز دارم تا پيش آفتاب شرمنده نباشم؟ چه چيز دارم تا پيش مهتاب شرمنده نباشم؟


چه چيز بايد کنار اين توشه هايم بگذارم تا گردش روز و شب بيهوده نباشد؟


در نگاه به آناني که مسير را راه رفته اند مي فهمم که هنوز کوله ام جاي خالي دارد. آن را از بهترين ها پر خواهم کرد. بهترين ها را برخواهم گزيد. جاي بار دادن به زشتي ها در کوله ام نيست.


پيشنهاد شما چيست؟


 


 



نویسنده » کوثر » ساعت 2:36 صبح روز چهارشنبه 12 تير 1387