درباره نویسنده
اين مثنوي حديث پريشاني من است... - زئوس
کوثر[19]
درد من حصار برکه نيست ... درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهن شان خطور نکرده است ...
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
مهر 86 [2]
آبان 86 [3]
آذر 86 [4]
دي 86 [3]
اسفند 86 [2]
فروردين 87


لینکهای روزانه
پژوهشکده مطالعات راهبردي [58]
ابنا [84]
خبرگزاري رسا [80]
راهنمايي جامع جستجو [92]
آنا [77]
ايسنا [32]
خبرگزاري فارس [42]
ايونا [68]
ايرنا [51]
[آرشيو(9)]


لینک دوستان
شميم وصل
آدمک
کودکانه
حسام سرا
عشقولک
چرک نويس هاي يک سردبير جوان
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
فقط خدا رو عشقه
پيامبر اعظم
نازنين يار
من هم يک آقازاده هستم.
بوي باران
نظرات شخصي هادي بيات...
ميثم اشتري
خدايان شيطاني
افسران سياست
روزان
در هواي دوست
ديبا
فصل سکوت
محمد جواد ايزد پناه
عشق الهي
دکتر حقيقت
انجمن علوم سياسي ايران
مانيفست
دانش سياسي
تفکر دريچه اي به سوي هستي
گنجهاي معنوي
در گوشي با خدا
دکتر پزشکي
دکتر مطهرينيا
دريچه سياست
رز سفيد
حيات طيبه
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسيقي وبلاگ


عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
اين مثنوي حديث پريشاني من است... - زئوس


لوگوي دوستان


وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :6303
بازدید امروز : 13
 RSS 

   

اين مثنوي حديث پريشاني من استبايد شتاب کرد ديگر مجال درنگ نيست...


بشنو که سوگنامه زندگاني من است


 امشب نه اينکه شام غريبان گرفته‌ام


بلکه به يمن آمدنت جان گرفته‌ام


گفتي غزل بگو، غزلم شور و حال مرد


بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد


گفتم نرو که تيره شود زندگانيم


با رفتنت به خاک سيه مي‌نشانيم


گفتي زمين مجال رسيدن نمي‌دهد


به چشم باز فرصت ديدن نمي‌دهد


 وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است


معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است


ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است


آخر کدام احمق از اين عشق راضي است


 اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است


من بودني که عاقبتش نيست بودنست


 حالا به حرف‌هاي غريبت رسيده‌ام


فهميده‌ام که خوب تو را بد شنيده‌ام


 حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام


بگذار صادقانه بگويم که خسته‌ام


 بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق


اينها چقدر فاصله دارند تا افق


 من را به اقتضاي نبودن کشانده‌اند


روح مرا به مسند پوچي کشانده‌اند


 تا اين برادران ريا کار زنده‌اند


تا اين گرگ صفتان جفا کار زنده‌اند


يعقوب درد مي‌کشد و کور مي‌شود


يوسف هميشه وصله ناجور مي‌شود


 اينها نقاب شير به کفتار مي‌زنند


منصور را هر آينه بر دار مي‌زنند


 اينجا کسي براي کسي کس نمي‌شود


حتي عقاب در خور کرکس نمي‌شود


 جايي که سهم من به جز تازيانه نيست


حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست


ما مي‌رويم چون دلمان جاي ديگر است


ما مي‌رويم هر که بماند مخير است


ما مي‌رويم گرچه از الطاف دوستان


بر جاي جاي پيکرمان جاي خنجر است


 دلخوش نمي‌کنيم به عثمان و مذهبش


در دين ما که مسلمان ابوذر است


 ما مي رويم قصه‌مان نامشخص است


هر جا رويم از اين شهر بهتر است


از سادگيست گر به کسي تکيه کرده‌ايم


اينجا که گرگ با سگ گله برادر است


 ما مي‌رويم نشستن با درد فاتحست


در عرف ما نشستن يک مرد فاجعست


 ديريست رفتن ‌اميران قافله


ما مانده‌ايم قافل و پيران قافله


 اينجا دگر چه باب پاي لنگ من نيست


بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست


 بر درب آفتاب پي باج مي‌دهيم


ما هم بدون بال به معراج مي‌رويم


 پي نوشت يک : اين روزهاي بي سرانجامي که در رنج است .... آسودگي ها هم براي ماچه بغرنج است ...


پي نوشت دو : همين ديگه ...


 



نویسنده » کوثر » ساعت 10:53 عصر روز دوشنبه 13 خرداد 1387